دلم برای خودم تنگ شدست.
دلم برای خنده های گاه به گاهم تنگ است..
اینجا غرق غرقم
میان اشک و خون لبخندهای ماسیده.
چه می شود گفت ؟چه می توان کرد؟
.....بی خیال این جمله های با احساس.احساس کجا بود؟خوب دلش نمی خواد دوست نداره...می تونی کاری کنی؟
خیلی بده آدم به رسه به بن بستی که حتی برگشتم نداره...نه؟خوب.. باشه چیزی نمی گم...بله خوب اجازه ندارم!
آخه تا کی میشه دادو هوارم توی گلوم بماسه ؟به خودت قسم... آره یادم قسم خورده بودم دیگه قسم نخورم....فایده نداره.واسه چی دارم الکی الکی مینویسم؟اونم چی یه مشت چرندو پرند کی چی بشه؟
خوبیش اینه که فقط می گذره!!!یا نه بدیش اینه....احساس وحشتناکی دارم.دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم.جز اشکایی که دونه دونه میان پایین.جز سپیده ای که ...کاش مهلتم تموم میکردی...خسته شدم...خیلی خسته شدم.نمی دونم چی کار می کنی..فقط خیلی خسته شدم.
آره به قول کافکا زخم ها در خستگی جوش می خورند...اما زخم های من جوش نمی خورن..
دلم برای خودم تنگ شده دلم برای خنده برای دوستی برای لذت برای سپیده تنگ شده....
نمی دونم واسه چی دارم مینویسم.نمی دونم واسه چی اومدم اینجا.
من همیشه درد دلم مینویسم توی دفترم...نمی فهمم چرا الان دارم جایی می نویسم که دیگرانی هم بتونن بخونن...شاید این آخرین باری باشه که این کار و بکنم..
شاید اصلا حذفش کردم...یا فقط گاهی اومدم قطات زیبای باقی رو گذاشتم..نمیدونم.
نمی دونم.......
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:48  توسط سپیده
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايد ها.....
مثل هميشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟
شايد
امروز نيز
روز مبادا
باشد....
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها....
هرروز بي تو
روز مباداست !
* قيصرامين پور*
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:47  توسط سپیده
|
باز آمدم تنهاي تنها،
كه دلم را به دريايت بزنم....
اي صبور ساكت من،
آغوش خاموش تو را مي خواهم.
دستانت را كه گرم است،
و نگاهي كه در آن بي نهايت شوق، جاري است.
دوست داشتن...
چه ساده است
بي بهانه دوست داشتن.
اينجا كه هستي تنهاييم را دوست تر دارم،
شيشه نگاهم نم زده تر مي شود
مي توانم فريادت كنم.
مي توانم رها شوم،
در آغوشت .
يك سلام
يك نگاه ساده
و
تو همه چيز را مي داني.
دلم را به دريايت زده ام
و
تو
به طوفاني مرا با خود برده اي.
اي صبور ساكت من
ببين ،
من باز هم
در تنهايي كودك وارم
بي بهانه دوست دارم.
كبودي دستانم از زجه هاي شبانه مي گويند،
كه دهانم را مجال سخن نباشد.
و چشمان خاموشم،
از اندوه اشكهايي حرف مي زنند
كه پشت پلك هاي سنگيني
نشسته اند.
"چراغ هاي رابطه خاموشند"
و من
هنوز به درياي دل تو،دل خوش كرده ام.
و نگاه خاموشت...
وقتي با من قهرست.
من هنوز به انظار توام...
به دستانت فكر مي كنم
وقتي مرا
تنها
مي فشارد.
و من
تنها
با تو خواهم بود.
چه عاشقانه لطيفي...
و
من باز تنها ي تنها دوست خواهم داشت.
باز دلم را به دريايت زدم،
تنهاي تنها....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:38  توسط سپیده
|
سلام.ساده و بی بهانه....
من تازه واردم.
مثل تازگی نگاهی که برای بار اول درون مردمک چشمت جا می گیرد.
چه هوای تازه ای دارد اینجا.
درست مثل تازگی دست هایی که فقط برای دوست داشتن
فشرده مي شوند.
-هی تازه وارد...با تو ام...قدمت خیر..از کجا می آیی؟
-از آن سو تر ها...از درست یک قدم تا آشتی....
برای آشتی آمده ام.برای یک عالمه دوست داشتن...
کودکیم را آورده ام و یک عالمه حرف های گیج و مرده.
سبدم خالی خالی...دست به آسمان گشوده...
لبخند می خواهم...لبخند.
سلام..سلام سادگی بی بهانه ی بودن.
من تازه واردم...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:55  توسط سپیده
|